|
تو هم رفتی و من هم همین طور!!:) قصه تموم شد....
مستم...خیلییییییییییی مستم!!! هیچییی نمی فهمم الان!! فقط اومدم بگم که...خیلیییییی دوسستتتتتت دارمممممممم!!!!! همییییییییین!!! کاش بفهمیییی لعنتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !!!!!!
کاکتوسم مرد... اونم از بی آبی و من از دلتنگی......! :|
بعضی تعطیلات ها هستند که تا با کسی نباشی برایت تعطیلات نمی شود .بعضی روزها هم هستند ؛ با وجود مشغله ی زیاد همیشه برایت تعطیلات هستند . برای من تعطیلات یعنی در آرامش باشم و همه ی روزها و شب هایم را در خودم باشم و کسی باشد کنارم وقتی از تعطیلاتم خسته می شوم . دستم را بگیرد و بگوید ..عزیزم ...بس است دیگر!! چقدر خودت را خسته می کنی . تعطیلات یعنی ارامش و هزاران بار ارامش..متاسفانه امسال تعطیلات نداشتم! بدنم ۱۳ روز و یا شاید بیشتر در آرامش بود ( گرچه تمامش را در دکتر زیر سرم گذراندم .اما خوب کاری نبود جز خوابیدن و خوردن و غرغر کردن!) ...برای من که همیشه هوای نفس هایت را در هوای اطرافم تنفس می کنم و آرامش می گیرم و می خوابم..کمی زیاد سخت بود . اینقدر دوری و ندیدن و حتی صحبت نکردن...گله نمی کنم اصلا!!! تو می دانی دوست دارم وقتی روحم در تنگنا قرار می گیرد و دلتنگ می شوم و گاهی خیلی دلتنگ می شوم .لحظه ی دیدنت را هزاران برابر برایم شیرین می کند .تعطیلات من آن زمانی می شود که برمیگردم به رشت و در همسایگی تو هستم . در همسایگی همان نه ها و دعواها.. و لبخند ها و از درون خندیدن و گریه کردن ها. زندگی اصلا بی معنی می شود وقتی نیستی اطرافم . دنیا برایم دو نیم می شود خیلی روزها! وقتهایی که نزدیک هستی و وقتهایی که نیستی.من آرامش را همان روزهایی تجربه کردم که از آرامش وجودت به راحتی خوابم برد..ساعت ۱۲..می دانی برای من خوابیدن شده آرزو!..بیا و تعطیلات دیگران را برایم تمام کن و تعطیلاتم را شروع..می شود؟
هزاران بار دوستت دارم ...بیشتر از هر کسی برایت آرزوی خوشبختی و از ته دل خندیدن و نو شدن را دارن و برای خودم هم همچنان همیشه با تو بودن رو. پی نوشت:سال نو رو به همه ی دوستای قدیمیم تبریک می گم . امیدوارم بتونم امسال هم پیشتون باشم و از همتون عذر می خوام که نیستم مثل قدیم! پی نوشت: باز هم به این وبلاگ من! حیف اینجا نیست...فیس بوک رو اصلا دوست ندارم . نمی شه حرف زد . نمی شه خودت بود . همه خاله زنکی می کنن!!!یه تار اینجا ...خونه ی خلوتم رو به هیچی نمی دم . چه برسه فیس بوک!
مادرم داره صدام می کنه . میگه پاشو پاشو.خواب دیدی!
به خودم نگاه می کنم و میبینم خیسم! از اشک بود یا از عرق؟
مبر ز موی سپیدم ,گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای ,پیر می شود گاهی!
دلت که گرفته باشد همه چیز رنگ می بازد . می شوی یک تکه گوشت بی جان که نگاه می کنی به همه چیز و تمام تلاشت را می کنی که به تمام ارزوهایت فکر کنی. به اینده ی خوبی که می خواهی بسازی و به هزاران چیز دیگر فکر می کنی و اما...همه چیزها زود هیچ کاره می شوند.همه چیزها هیچ کاره می شوند وقتی تنهایی و سعی می کنی کتاب بخوانی و غرق در داستان ها و فابل ها و کلا همه چیز شوی ...من چه می دانستم که قرار است اینقدر اسون همه چیز هیچ کاره شود. چه می دانستم اینقدر ساده قرار است من تنها شوم از من و تو شلوغ شوی از تنهایی!! همه چیز فقط به تو بستگی داشت که بالا ببری من را. که درکم کنی ثانیه ها رو.همه چیز در من شکل می گرفت . به خدا اگر می دانستم که اینگونه می شود...هیچ نمی دانستم من از همه ی آرزوهایم! دلت که گرفته باشد می مانی با خودت و همان یک نخ سیگاری که تلخترت می کند . تنها ترت می کند و گمت می کند اصلا! اصلا نمی دانم این واژه ی "دلم گرفته " را چه کسی یادم داد که هر چیزی می شود . می گویم..نمی دانم چه کسی در سرم انداخت که اینقدر تنهایم و تنهاتر خواهم شد.نمی دانم چرا اینقدر گاهی مجبور می شوم که فکر کنم به گذشته ای که اصلا برام مهم نیست. به احمقانه ای که اسمش را "عشق " گذاشته بودم و همان احمقانه ای که باز هم تکرارش می کنم. تو چه می دانی از ثانیه های تنهاییم و از منی که هر لحظه در طپش روزهایم بی نبضتر از قبل می میرم! تو چه می دانی از نوشته هایی که هیچ کس نخواند و هیچ کس درکش نکرد ؟! تو چه می دانی وقتی می گویم " کاش اینجا بودی" چقدر احتیاج دارم که بگویی کاش بودم. تو چه می دانی وقتی از هیچ چیز دلم درد می گیرد و بی تفاوت می گویی "اه بس کن" می گویند خفقان گرفتن کار خوبیست. خوب دارم یاد می گیرمشان!! نمی دانم چرا یاد نمی گیرم که بی تفاوت باشم. کاش می شد یاد بگیرم! پی نوشت: خلاصه بدجوری دلم گرفته اگر درک می کردی...:)
همه ی خواسته ی من تو بودی و هستی و خواهی بود . زبانم همیشه کم می آورد در مقابل سربه هوایی هایم و تحمل های تو.عزیزم ممنونم که تمام بهانه گیری هایم را تاب آوردی و هیچ وقت حرفی نزدی . عزیزم ...ممنونم که همیشه و همه جا بودی و درکم کردی..ممنونم که !! همیشه کلماتم را در هم پیچیدی و درک کردی ذره ذره ی وجودم رو! عزیزم ...ممنونم.
هربار که فکر می کنم . بیشتر به این نتیجه می رسم که نباید فکر کنم . باید کلا سکوت کنم و به مغزمم بقبولونم که بابا جان....اینقدر اسمون ریسمون به هم نباف...درست می شه:) * اومدم یه جایی که راحت شدم ! خیلییییییییییی ارومم الان!!! اون روز خوبه که می گفتم . اومد:) * عزیزم..دوستت دارم .مرسی که انگیزه ی تمام شعر ها و نوشته های منی همیشه:)
|
About![]()
من بودم و تنهایی روزها و شبهای بارانی... دست در دست مهتاب می نهادم و تا صبح با ستارگان با اشک های چشمانم جشن می گرفتم! تو امدی و حلول کردی در روحم و من شدم تمام شادی.. حال با من باش تا برایت بسرایم هر روز , تا رهايي يابم از روزمرگي ......تا سپیده دم در روح عریانم به پاخیزد و با اسمم همراه شود! Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 فروردین 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
""..شاه پری سرزمین ابدیت.."" |